تبليغاتX
خاطرات سربازی
خاطرات تلخ و شیرین از دوران مقدس اجباری
 

همیشه تو بدترین جاهای دنیا یه جایی پیدا میشه که آدم واسه چند لحظه آروم بگیره یه کم احساس راحتی کنه..شاید اونجا گریه کنه شاید بخنده شاید بنویسه شاید بخونه شاید از دغدغه های بیرون یکم دور بشه..شاید یه کلبه تو جنگل باشه یا یه سایبون تو زمین بایر شاید یه ویلا کنار دریا شایدم یه غار باشه تو کوه !!!

ولی واسه من تو پادگان تنها جایی که احساس آرامش بهم دست میداد داخل دستشویی بود!!!!

نوشته های سربازای دوره های قبل پشت در دستشویی کلی بهم امیدواری میداد مخصوصا اون روزای اول که هر دقیقش یه روز میگذشت با خوندن جمله ی فقط هفته اول سخته کلی امیدوار میشدم.بعضی هاشون هم تجربه هاشون رو نوشته بودن که بعضیاش خیلی بدردم خورد. البته بعضی از نوشته ها هم حاکی از جنگ قومیت های مختلف با هم بود که عرض ارادت خودشون نسبت به هم رو تو دستشویی اعلام میکردن و هر روز در جواب نوشته قبلی چیز جدیدی نوشته میشد و من هم سریال وار این قضیه رو دنبال میکردم بعضی وقت ها هم غلط املایی هاشون رو تصحیح میکردم .

توالت پادگان هم محل آرامش بود هم پیچوندن هم فکر کردن هم خندیدن هم استراحت کردن و در آخر شاید از قابلیت اصلی خودش استفاده میکردم!! و فقط یه چیزی این آرامش رو بهم میزد اونم منتظرین پشت درب بود که بعضیا از روی فشار به جای مشت لگد میزدن شاید لطفش هم به همین بود که فقط چند لحظه آرامش داشتم واسه همین همیشه با لبی خندان وارد این مکان فرحبخش میشدم وبعضی وقتا هم انقدر غرق فکر میشدم که یادم میرفت واسه چی اومدم اونجا..

کلا من تو این مکان 2 متری کلی خاطره دارم !!

یه سری که فرمانده گروهان رفته بود مرخصی و فرمانده دسته هم که تازه اومده بود شاس میزد. من و یکی از بچه ها(دانیال) پیچیدیم به بازی !! فرمانده دسته سرباز ها رو برده بود بیگاری من و دانیال از فرصت استفاده کردیم و هنگامی که همه ی سربازا دوش فنگ بودن برای حرکت به میدان صبحگاهی ما جیم فنگ شدیم به سمت توالت !!  از خوش شانسی ما بود که اونموقع نگهبان دستشویی نذاشته بودن . من رفتم به توالت همیشگی خودم دانیال هم رفت تو توالت بغلی.. گفتیم با هم بریم یه جا خیطه واسمون حرف در میارن !!

 دانیال از توالت بغلی واسه خودش عشق میکرد و از این که بیگاری فرمانده دسته رو پیچونده کلی احساس غرور میکرد و هر از چند گاهی داد میزد عجب جای توپیه و ذوق میکرد و منم هی تاییدش میکردم و با هم میخندیدیم !!

ولی دیری نپایید که خوشیمون تبدیل به یه استرس وحستناک شد !!!جناب سروان دیزقندی برای پر کردن تانکر بچه های تدارکات داخل توالت شد و از اونجایی که شلنگ کوتاه بود مجبور بود که از اولین توالت ورودی استفاده کنه !! و اون توالت بسته بود !! چرا؟؟ چون من اون تو جیم زده بودم !! این جناب سروان بهترین نظامی دنیاست چون بعد از ۲۰ سال خدمت هنوز ستوان سومه و ۲ درجه هم به خاطر سهل انگاری در کار و وقوع آتش سوزی در انبار ازش گرفته بودن!!! یه شکم گنده و صورتی پف کرده و صحبت کردن با نوک زبون از مشخصه جناب سروان بزبزفندی بود ....

چند بار محکم زد به در دید خبری نیست .سربازی که باهاش بود گفت حتما خرابه قفل کردن !! دیز قندی گفت از تو که قفل نمیکنن احمق و مشغول به ارزیابی در توالت شد!! چند باری زد به در گفت کسی توهههه؟؟؟  میخواستم شیر آب رو باز کنم و نشون بدم که توالت بودم.. ولی الان وقتی نبود که سرباز بتونه بیاد دستشویی .. نمیدونستم چیکار کنم !! داخل دستشویی تجدید آموزشی رو جلو چشام میدیم .

سرباز خدمات کلش رو آورد پایین که از زیر نگاهی بکنه تا فهمیدم رفتم رو شیر توالت یه دستمم گرفتم به در که پاهام معلوم نشه !!فکر کنم دانیال تو توالت بغلی داشت میخندید . ولی دیگه نوبت خنده من بود .سربازه گفت جناب سروان کسی تو نیست و دیزقندی هم شلنگ رو برد سمت توالت بغلی یعنی توالت دانیال !!

دیگه کارمون تموم بود !! سربازهای دودره باز داشتن تابلو میشدن !!نفسم بند اومده بود!! سنگینی نفس دانیال رو از توالت بغل احساس میکردم..بعضی وقتها این استرس جاش رو با خنده عوض میکرد ولی با حرفهای بزبزقندی باز ترس جاش رو میگرفت !! با خودم هی میگفتم دیگه از این غلطا نمیکنم !! تو اون سرما عرق از کله کچلم رو پیشونیم جمع شده بود و فقط به این فکر میکردم که بزبز قندی با ۲ عدد سرباز دودره باز چه میکنه !!

بزبز قندی یه لگد زد به در توالت دانیال و گفت کی اون توهههه !!! با خودم گفتم الانه که دانیال دستاشو بگیره بالا و تسلیم شه و همون اول من رو لو بده !! ولی دانیال چیزی نگفت !!فکر کنم از ترس لال مونی گرفته بود !!

بزبزقندی به سربازی که باهاش بود گفت برو دژبان رو صدا کن بیاد و خودش هم رفت دمه در که شاید به این طریق بیایم بیرون و مارو بگیره !! از صداش معلوم بود که یه بیست قدمی فاصله گرفته از دستشویی.. همون موقع دانیال اومد بیرون و در توالت من و زد !!با ترس در و باز کردم . دانیال پنجره توالت که ته دستشویی بود نشون داد و دوید طرف پنجره . در این موقعیت این تنها شانسمون برای در رفتن از اون وضعیت خفت بار !! بی سرو صدا از پنجره آویزون شدیم و با سرعت خفنی زدیم بیرون و تا میدون صبحگاهی مثل یوزپلنگ دویدیم !! در حال دویدن انقدر خندیده بودیم که چشامون پر اشک شده بود !!دانیال جوری از خوشحالی نعره میزد که انگار از زندان ابوغریب فرار کرده و این صدای آزادیست !!

نتیجه اخلاقی :

۱ : کسی که خربزه میخوره پای لرزشم میشنه !!

۲:الکی از کسی رتبه کم نیمکنن !!

۳:خدا با سربازهاست ولی دودره باز ها رو گوش مالی میده!!

۴:گر صبر کنی از تجدید آموزشی رهایی یابی !!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی | 

اینجا پادگان نظامیه!! اینجا خونه خالت نیست همه چیز توی 3 شمارش باید انجام بشه اینجا ما با کسی شوخی نداریم !! تیر آهن باشی خمت میکنم گاو نر باشی میدوشمت!!! خرده شیشه باشی جمت میکنم !!!همه اینجا یکسانن پسر رییس جمهورم باشی اینجا سرباز منی !!!این صدای فرمانده گرهان بود اونم با لهجه قزوینی ((یا حضرت ابافیل))

فرمانده عبارت است ازموجودی سیه چرده با لنگهای فوق العاده دراز و صورت کشیده با صدای خرکی و چشای ورقلمبیده شایدم خوده ازرائیل بوده که اومده سربازای بدبخت رو نصفه جون کنه!!!

ساعت 4 صبح.. اینجا قزوین است!!!

وضو با آب یخ زده !!! صبحونه نون با رده پای کره !!! همینم اگه نمیجونبیدی سیم ثانیه از جلو چشت غیب میشد.. بله اینجا سیستمش با همه جا فرق فوکوله.. بعدشم بدو بدو .. بشین پاشو بعدشم دانشپایه بعدشم برو تو آسایشگا بمیر فردا صبح خودشون زندت میکنن !! این زندگی ما بود اونجا ..۲ماه هر روز برنامه همینجوری تکرار میشد و ما هم چارهایی نداشتیم جز سازش!! تنها چیزی که یه نموره بهمون انگیزه میداد هم خدمتیامون بودن !!راستش تا آخر دوره آموزشی ما با کل ایران آشنا شدیم..

..من و دانیال یکی از بچه های تهران که تو آموزشی با هم آشنا شدیم و الان خیلی با هم رفیقیم.. تو وقتای بیکاری که البته زیاد هم نبود میشستیم پیش اقوام مختلف و شروع میکردیم به خاطره تعریف کردن و طرف مقابلم که دیگه به ما اعتماد کرده بود سفره دلش رو وا میکرد و خاطرات جاهلیتش رو واسه ما تعریف میکرد و ما هم قضیه رو تا تهش دنبال میکردیم و اگه را داشت میکشوندیمش به یه خطره دیگه و به این صورت بود که سوژه ی اون روزمون واسه خنده جور میشد.بعدشم با دانیال میشستیم خاطرات این بنده خدا ها رو مرور میکردیم و میخندیدم.. آخرش هم به این نتیجه رسیدیم که این جک ها رو الکی نساختن !!

  روم سیاه !!راستش تفریح دیگه ایی نبود !! باید یه جوری خودمون رو مشغول میکردیم.. خلاصه از هر قومی کلی خاطره دست و پا کردیم .. دانیال جمعه ها رو تخت میشست و خاطره هایی که سربازای عزیز تعریف میکردن با کلی هیجان مینوشت!دفترشم قسمت بندی کرده بود که خاطرات هر شهر رو یه جا بنویسه که با شهرای دیگه یه وقت قاطی نشه!!! بعضی وقتها هم خودش با خودش بلند بلند میخندید!!!

بیشترین مشتری ما دوستان ترکمون بودن ..وقتی که یکی بعد از وضو دوباره میرفت دستشویی و میرفت نماز میخوند و وقتی هم که سرش درد میگرفت 2 تا چرک خشک کن میخورد می فهمیدیم آقا ترکه.. بعضی وقتا هم این شبهه پیش میومد که اینا ترکن یا مسلمونن؟؟ البته علمای ترک هنوز سر این مسئله اختلاف نظر دارن !!

یکی از دوستای رشتی که اسمش آقا بهروز بود و من و دانیال از وقتی که شنیدیم ایشون ازدواج هم کرده احترام بیشتری واسشون قائل بودیم وقتی برای صبحونه میرفتیم سمت سلف تو راه جیم میشد و میرفت باجه تلفن که بزنگه!!آخه ساعت ۴ صبح کی میتونه بیدار باشه؟؟ یه سری نشستیم بفل آقا بهروز و از بدبختی های روزگار و زن گرفتن و اجتماع گفتیم که آقا بهروز سفره دلش وا شد.. آقا بهروز تو رشت آرایشگاه داشت.. مشتری؟؟؟آوووووووووووو فوراوووووون.. تا دلت بوخاد مشتری داشت.. عکس خانومش که جای خواهرمون بود نه ببخشید جای زن رفیقمون بود نشونمون داد و گفت الان نمییدونم دارن چیکار میکنن .. زنم !! ننم .. آقام و برادرم کجان!! گفتم حالا تو واسه چی اومدی سربازی آخه ؟؟ شفلت که آزاده .. زنم که داری؟؟ آخه بیکاری؟!!... گفت زنم اسرار کرد !!! گواهینامه ندارم !!!  چشای گرد شده من و دانیال حاکی از یه واقعیت بود !!

نشستیم پای صحبت یکی از دوستان که با دختر همسایشون دوست شده بود ولی هی از داداشش که خوب بچه ایی بود تعریف میکرد و ...از بابت قزوینی ها هم مطمئن شدیم !!!کلا قزوینی ها خاطراهاشون تو یه چیز خلاصه میشد !!! البته در زمینه سوژه قزوینی نمیشه ریسک کرد که کلا خطر داره حسن!!البته من همون اول اعلام کردم که ایدز نوع (ب) دارم .. این نوع ویروس اچ آی وی خیلی خطرناکه از روی لباس هم سرایت میکنه !!

  یکی از دوستای لر تعریف کرد که عاشق دختر عموش شده بود ..دختر عموشم بهش گفته بود :سلیمووووون تو باید ری منه اجباری تا بووام رازی شه مه زنت شم.. ور نری تو باید ری سی خوت مووم ریم سی خوم..آقا سلیمونم به خیال خودش اومده سربازی که بعدشم بره هیلی لی لی ولی غافل از اینکه دختر عموش رفته شوهر کرده!!! خودشم نمیدونست که تو سیستم پیچشه و تازه بازم فکر میکرد که دختره دوسش داره و اگه برگرده ممکن از اون طلاق بگیره و زن لر عزیزمون بشه  !!

 البته سادگی این بنده خدا به اینجا ختم نمیشد و هر وقت بهش میگفتیم سلیمون لری بخون ذوق میکرد و بدون مخالفت هر جا که بود میزد زیر آواز و چقدر هم آهنگای غمگین رو با سوز میخوند.. همیشه هم فرمانده یقه این بنده خدا رو میگرفت و بقیه میپیچیدن به بازی.. البته من و دانیال همیشه هواش رو داشتیم و نمیذاشتیم کسی سر به سرش بذاره.. ماله خودمون بود !!

یه بچه مشهدم بود که از همون روز اول که اسم من رو یاد گرفت هی داد میزد داش مهدی بیا اینجا !!داش مهدی کجا بودی..داش مهدی خیلی بی معرفتی !!دیگه راستی راستی داشت باورم میشد که علی یه وری داداش منه و دست روزگار بوده که مارو از هم جدا کرده !!! این داش علی ادعا میکرد که بچه تهرونه!! اونم تجریش!! تازه به بقیه میگفت بچه دهاتی!!! 

هر چقدر هم که با خودمون کنار میومدیم که داش علی بچه تهرونه نمیشد و هر جوری هم که نگاش میکردیم از بلازجان و قزقولک آباد شمالی بالاتر نمیرفت چه برسه به بچه تجریش.. با این که خیلی خالی میبست بر خلاف نظر بقیه اصلا اسکل نبود و یه پادگان رو گذاشته بود سر کار ! از اول دوره خودش رو ضده بود به سیم که گردنم کجه و چشام 4تا میبینه و فرمانده گروهان رو فیلم کرده بود از اون موقع هم شد علی یه وری.. فرمانده هم که از چشاش معلوم بود دلش به حال داش علی سوخته به هر بهونه یی که میشد میفرستادش بهداری!!!

البته تا آخر دوره همه حتی خود فرمانده به مارمولک بودن داش علی پی بردن.. این داش علی با اینکه زیاد یه وری نبود خودش رو زیادی یه وری مینمود!.. این داش علی یه وری ما خودش یه کتاب داستانه.. اگه دستم باز بود یه فیلم کمدی ازش میساختم.. چند سری خودم از روی زمین جمش کردم بردمش بهداری که ایشالا تو یه خاطره ی دیگه قضیش رو تعریف میکنم !!!

کلا سربازی اگه هیچی نداشت این امکان رو داشت که ما با تمدن های دیگر به گفتگو بپردازیم !! زنده باد خاتمی

نتیجه اخلاقی:

۱- کمبود امکانات باعث نو آوری و ابتکار میشه!!

۲-تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها ..

۳-سربازی دوران پیچشه.. یا میری سربازی که طرف رو بپیچونی یا میفرستنت سربازی که بپیچوننت !!؟

۴-مارمولک رو آخر دوره میشورن !!!.؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی | 
 

دیگه وارد پادگان شده بودم.. اون روز صبح هوا انقدر دلگیر بود که دوست داشتم همون جا عقب گرد کنم سمت خونه!! مه تا روی زمین اومده بود و هوا خیلی سرد بود. تا دم دژبانی باید پیاده میرفتیم تقریبا 20 دقیقه راه بود .حسابی استرس داشتم و با خودم میگفتم عجب غلطی کردم اومدم سربازی!!

 نرسیده به دژبانی چند رأس سرباز با لباس پلنگی و کلاه کج داد و بیداد میکردن یا میشه گفت پارس میکردن و سربازای بدبخت که تا دیروز زندگیشون رو با آرامش سپری میکردن از وضعیت موجود همه گرخیده بودن!! سیم ثانیه همه رفتن تو صف...دژبان شروع کرد به تذکر دادن: بشینن! دستاشون رو بزارن پشتشون!! وای به حالتون اگه تکون بخورید!!!. ایجا پادگانه خونه خالتون نیست !!..خدایا نکنه اشتباهی اومدم زندان ابوغریب!! ستون ها زیاد بود و برای ورود به پادگان آقایون دژبان باید ماهارو بازرسی میکردن. هنوز خیلی مونده بود که نوبت صف ما بشه. تقریبا 1ساعت به صورت نظامی نشسته بودیم .

تو اون هوای سرد همه بلا استثنا دستشویی داشتن و چند نفر هم اجازه گرفتن که برن  دستشویی که اصلا این قضیه واسه آقایون دژبان راه نداشت و در جواب اجازه یه مشت متلک از جمله بکش بالا تف کن و مگه خونه مشمات نکردن تحویل این تازه سربازای بدبخت میدادن.. پشت سر من یه بنده خدا  نشسته بود که  خیلی هم وول میخورد و از چهرش مشد بفهمی که واقعا داره فشار عظیمی رو تحمل میکنه. معلوم بود صبحونه با نون بربری چندتا بشقاب چایی خورده و حسابی وضعش  خراب شده و از همون اول چندین بار با لهجه ی غلیظ ترکی داد میزد دج بان داره میریزه .. آهای دج بان !!......... که دیگه دژبان از دستش آسی شد و گفت همونجا جیش کن!!!.. منم سر قضیه این بنده خدا حسابی خندم گرفته بود و با هر جملش که با لهجه ی ترکی میگفت کلی میخندیدم و وضعیت خودم رو  به کل فراموش کرده بودم...

ولی با صدایی که اومد واسه چند لحظه صدای خنده ها قطع شد !!!!!!صدای شر شر ی از پشت به گوش  رسید که این  صدا اصلا شباهتی با صدای شرشر رودخانه نداشت و این بنده خدا  که نشون داد که از اون بچه های مودب روزگاره و نخواسته حرف دژبان رو زمین بزاره خودش رو راحت کرده بود و اطرافیان رو ناراحت!!!. حالا مگه این صدا بند میومد!!!  صدای اه اه سربازا که با خنده همراه شده بود و همچنین بخاری که از اون ناحیه بلند شد توجه دژبان رو جلب کرد و از عملیات شجاعانه ی این ترک  حرف گوش کن با خبر شد...

ولی خدایش کلی چهرش شفاف شده بود و معلوم بود که از این کارش اصلا پشیمون نیست و  لذت این کار رو همراه با عواقبش پذیرفته ..سرباز ها هم از شعاع 10 متری این آقا پراکنده شده بودن ولی از قیافشون معلوم بود که حسابی به این بنده خدا حسودیشون شده....از اون طرف دژبان گردن کلفت و عصبانیمون که هرچقدر سعی کرد نتونست جلوی خندش رو بگیره سر رسیدو دیگه همه ی صداها قطع شد.. همه ی چشم ها رو به گهرمان داستان بود. دژبان که شاید خودش رو هم توی این قضیه مقصر میدونست رو به گهرمان گفت: یا باید جیش ها رو جمع کنه یا همونجا بشینه و از مناظر یخ زده اطراف لذت ببره!!! چطوریش به دژبان ربطی نداره و تا جمش نکنه اجازه ی ورود به اتاق بازرسی رو نداره..,مغز این بنده خدا هم ارور داده بود که حالا چجوری این مصیبت وارده رو از روی زمین جمع کنه !!!

 با اینکه با ورود به پادگان دل و دماغ نداشتم  کلی سر این ماجرا خندیدم ..ولی واقعا اگه من جای این بنده خدا بودم بازم اینجوری میخندیدم؟؟؟؟

 

نتیجه اخلاقی :

۱-قبل از ورود به پادگان حتما از وضعیت داخلی بدن خود مطمءن شوید و حتما برای اطمینان کامل چند کیسه فریز همراه داشته باشید

!!۲-همیشه وهمه جا میشه از زندگی لذت برد.

۳-وقتی به بن بست رسیدی از  پیشنهادات اطرافیان استقبال کن ولی بهشون اعتماد نکن

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی | 

قرار بود ساعت 9 صبح ترمینال غرب باشیم که ببرنمون مرکز آموزش ,کجا ؟؟!! قزوین!!!

شب قبلش هم با موهایی که یه عمر براش جلوی آینه عرق ریختم خداحافظی کردم و برای انجام این امر به نزدیکترین آرایشگاه موجود پناه بردم و ممد آقا آرایشگر محلمون که متخصص هوا کردن موهام بود و در طول هوا کردن کلی با هم بگو بخند میکردیم وقتی به حالت دپرس نشستم روی صندلی و گفتم از ته بزن نه سوالی کرد و نه سربه سرم گذاشت و سری ماشین رو برداشت و ویژ ویژ افتاد به جون موهام و فقط در اتمام این عملیات انتهاری فرمود :موهات دوباره برمیگرده سر جاش و مثل اولش بلند میشه خدمتتم تا چشم روی هم بذاری تموم شده و دیگه هم اون دوران دیگه برنیگرده پس ازش خوب استفاده کن. خلاصه نزدیک بود از سخنان گهربار حضرت ممد چمن زن گریم بگیره و کله ی کچلم رو بکوبم رو میز !

از آرایشگاه که اومدم بیرون کلاهی که از قبل تدارک دیده بودم کشیدم روی سرم و کلاه کاپشنم رو هم کشیدم روش و گردنم رو به زاویه 90 درجه انداختم پایین و به سرعت به طرف خانه راهی شدم که تاحالا خودم رو انقده سربزیر ندیده بودم واز این به بعد بود که اولین حس سرباز بودن رو تجربه کردم!

تا صبح خواب کله ی کچل و سربازی و بچه محل ها که کله کچل من رو به هم دیگه نشون میدن و هر هر میخندن شده بود کابوس قبل خدمت و ریتم آش خور آش خور که تا صبح همراهش بود هیچ وقت یادم نمیره.!!! از خواب که پا شدم طبق عادت همیشگی رفتم جلوی آینه. خودم رو که دیدم باورم نشده بود! گفتم پس موهام کو؟؟؟ کل خونه از این جمله رفت رو هوا و هر کی یه تیکه حوالم کرد که معلوم شد بله این یه قلم جنس رو نباید با خودم ببرم.....

دیگه وقت رفتن بود و از اونجایی که شنیدم اونجا به ما آش میدن تا خرخره صبحانه میل نمودم.مادرم هم که فکر میکرد بچش قراره بره قحطی یه کوله خفن تدارک دیده بود و منم یواشکی چیزایی که اضافه بر سازمان چیده بود رو در آوردم که هرکی توش رو میدید فکر میکرد دارم میرم کره مریخ !!

اما مراسم خداحافظی با اهل بیت کلی حساس بود و چون داداش بزرگه این قسمت از زندگیش رو پیچونده بود اولین سرباز خانواده بودم و واسه اعضای محترم خانواده که من رو تو لباس سربازی میدیدن کلی جالب انگیز بود و از این روی کلی متلک و تیکه بارمون کردن .مادرم هم جوری به من نگاه میکرد و تو چشماش اشک جمع شده بود که انگار دیگه قراره بچش برنگرده منم خیالشون رو راحت کردم که قراره برم سربازی زودی آدم بشم و برگردم ور دل خودش !

خلاصه این قسمت بیشتر من رو یاد رفتن پای چوبه ی دار یا رفتم به خط مقدم و الفاتحه مینداخت تا خداحافظی رفتن به سربازی . بعد از کلی ماچ و موچ و دعا صلوات موفق شدم از درب منزل خارج بشم . از شانس بد بنده که نمیدونم وقتی خدا شانس تقسیم میکرد من کجا بودم خیابون آزادی ترافیک خفنی بود و چیزی که نباید میشد شد و اتوبوس سربازا حرکت کرده بود و از همین اولش معلوم شد من سرباز بشو نیستم.. خلاصه بعد از کلی جستجو یه عقب مونده ی دیگه یافتم و به سمت قزوین به راه افتادیم.. کجا ؟؟ قزوین !! 

نتیجه اخلاقی :۱- شتر سواری دلا دلا نمیشه!!! کچل میشی تازه آش هم باید بخوری همینی که هست.

۲-دل کندن سخته ولی ممکنه ۳-اگه به قصد ادم شدن میری سربازی نرو .. حداقل مادر من نظرش اینه!!!

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خیلی وقت بود که میخواستم یه وبلاگ بزنم و توش درد دل کنم که بهونشم جور شد.

پایان هر پست یه نتیجه اخلاقی جا دادم که عمدتا برای جالب شدن موضوع و بعضی وقتها حرف دل خودمه که با لحن شوخی آمیخته شده و بیانگر حقیقت های تلخ و شاید شیرینه زندگی یه سربازه. شما هم میتونید از هر پست نتیجه بگیرید و تو قسمت نظرات برام بفرسیتد. خوشحال میشم

یه پنجره کوچیک اون پایینه که بیشتر حرف دلمه تا خاطره و بحث اخلاقی . اگه دوست داشتید تو کوچه های خلوت دلم قدم بزدید یه نگاهی به این پنجره بندازید...
.

نوشته های پیشین
هفته دوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
پیوندها
دکتر علی شریعتی
بزرگان
دانلود کتاب
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان

 

<explorer blog

سلام عزیزم
تا چشم روی هم بذاری میگذره خیلی هم زود میگذره و این برعکس اون چیزی که فکر میکنید خوبه اصلا خوب نیست چون چیزی که داره میره و دیگه بر نمیگرده عمرمونه.. و فقط از اون لحظه های خوب و بد و تلخ و شیرین خاطره هاش به جا میمونه دوران سربازی و مخصوصا دوره ی آموزشی از خاطره ساز ترین دوران زندگی یه مرد محسوب میشه و من شخصا از این که به سربازی رفتم اصلا احساس پشیمونی نمیکنم. نه بخاطر خاطره هاش به خاطر اتفاقاتی که برام افتاد به خاطر آدمای مختلفی که شناختم و ازشون آموختم.. تو این دوره آدم میتونه فراموش کنه چیزایی رو که هر روز ذهنشو درگیر میکرد.. میتونه فرار کنه از چیزهایی که بهش وابسته شده.حتی میتونه دل ببنده و اخ بشه با چیزای جدید. میتونه خیلی چیزا روببینه .میتونه خیلی چیزارو بفهمه. و در آخر میتونه امتحان کنه خودش رو و اطرافیانش رو اونجا یاد میگیری که خودخواه نباشی.تنبل نباشی.ساده نباش. مغرور نباشی. گذشت داشته باشی و ببخشی و یاد بگیری که بسازی و صبر کنی و بشناسی دوستای واقعیت رو و قدرشون رو بدونی .. و دل بکنی از اونایی که با نبودنت همه چیز رو فراموش میکنن حتی صدات رو !!!حتی قیافت رو و حتی فراموش میکنن که بودی و یادشون میره که قراره برگردی..















 

Up | Down | Top | Bottom